_آینه های شکسته_۱

**مهیج‌ترین تنهایی، در نقطه‌ای اتفاق می‌افتد که زمان، شکل خود را گم می‌کند.**

آنجا که نه نوری بود و نه آوایی، نه رنگی و نه حرکتی، تنها ارتعاش وجودی سه موجودیت که هر یک، کابوس یک قلمرو بودند. خلأ، صدای طنین‌انداز پوزخندِ شکسته **مفیلس** را منعکس می‌کرد. موجودی که در زمان شناور بود، تکه‌ای از تاریخچه‌ای که هرگز نباید رخ می‌داد.

مفیلس، نگاهش را (اگر می‌شد نام آن حفره‌های سیاه را نگاه گذاشت) به دیگری دوخت. **اینفینیت**، با ماسکی که دیگر نه از غرور، بلکه از توهمِ تهی بودن ساخته شده بود.

مفیلس زمزمه کرد، صدایی که گویی از میان شیشه‌های خرد شده عبور می‌کرد: «باز هم اینجا، در این نقطه‌ی اتصالِ پوچ. آیا هنوز هم انتظار داری که **روبن** و قدرتِ خیالی‌اش، این شکست را ترمیم کند، جِکال؟»

اینفینیت دست به سینه‌اش زد، جایی که زمانی زمردی فانتوم پالس می‌زد. «سکوت کن، سایه‌ی زمان! قدرت من شکست نخورد. تنها واقعیت، سستی کرد. من قوی‌ترین بودم، قوی‌ترینم! این شما هستید که مفهوم برتری را نمی‌فهمید.» لحن او دیگر آن اوج گستاخانه را نداشت؛ بوی تلخِ انکار می‌داد.

و سپس، آن وجود سومی، که تا آن لحظه تنها یک نقطه‌ی تیره در مرکز تاریکی بود، خود را نمایان کرد. چشمانِ خونین و گردِ **اِگزِکیوتر (EXE)** در سکونِ محض، خیره ماند. نه به مفیلس، نه به اینفینیت، بلکه به نقطه‌ای نامعلوم در انتهای تاریکی.

«برتری...» صدای اِگزِکیوتر، گویی از اعماق یک کدِ آلوده می‌آمد. سرد، عمیق و لرزاننده. «برتری، نه در قدرت فیزیکی، بلکه در **درکِ** درد است. شما هر دو تنها می‌خواستید دنیا را بشکنید. من... من می‌خواهم آن‌ها بفهمند که چرا شکسته‌اند.»

مفیلس با حالتی تمسخرآمیز خم شد. «پس ما سه نفر، اینجا جمع شده‌ایم. سه‌گانه‌ی شکست‌خوردگان، سه‌گانه‌ی کسانی که سایه‌ی آبیِ احمق، دستِ ما را از تاریکی دور کرد.»


امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️

خدا به همراهتون❤️

[ 2026/1/4 ] [ 5:54 PM ] [ 𝑻𝒓𝒐𝒍𝒍 ] [ ]
آخرین چیزی که اینجا اومده