
قدم های خونینش را بر روی زمین بر میداشت.هر جا که میرفت،چیزی جز رد خون بر جای نمی گذاشت.او حتا کوچکترین رحم را هم نداشت.
تمام زندگی او شده بود خون و کشتار!
خون خون خون!
دیگر برایش چیزی ارزش نداشت،جز گرفتن جان مردم بی گناه!
اما.....او که بود؟
رئیس پلیس،دنبال پیدا کردن قاتل بود.
روز و شب،شب و روز به دنبال او میرفت.
آن روز هم جسد " جول بیتل " پیدا شده بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
-پس کار توی عوضی بود؟
+آره،هه هه تازه فهمیدید؟من یه عمره که....شما رو میشناسم!
- چ چی؟
+آرهه!
این،مکالمه ی دو دشمن بود. " کاراگاه " و " مجرم" !
×ایست!
" رئیس پلیس سیلور " بود!
×گیرتون آوردم!ولی....کاراگاه شدو!
- من اون عوضی رو پیدا کردم!
×اوه خدای من!کشیش شما؟
او، "سونیک د هچاگ" بود. کشیشی که همیشه میخندید و همه از او میترسیدند.
+اوه!رئیس پلیس شما اینجا چیکار میکنید؟هه هه کار اشتباهی کردید!
و شروع به خنده های دیوانه وار میکند.خنده هایش،شهر را به لرزه می آندازد. رئیس پلیس و کاراگاه شدو،هردو از آن کشیش روانی فاصله می گیرند.
+آه!چرا می ترسید؟من فکر می کردم شما آدم های جسور و بی باکی هستید!
و پوزخندی میزند که دنیا تا به حال ندیده اند.
×باید بگم که...تو دست گیری!
+اووو تند نرو!خودم میدونم و... می خواستم دستگیر بشم.وگرنه
چشمانش به سرخی خون در می آید و با صدایی کلفت و ترسناک ادامه میدهد:
+از همون اول شما رو میکشتم!
و باز هم می خندد. خنده های دیوانه وار.......