تکپارتی

نام تکپارتی: سونیک، شدو و خواهر کنجکاو!

از زبان راوی:

ساعت شده بود یازده شب، ویلا شلوغ بود

_ویکتور_ داشت با صدایی که انگار داره بولدوزر می‌کنه غرغر می‌کرد، چون _چارمی_ یه عالمه کاغذ مچاله شده ریخته بود روی پرونده‌ای که تازه جمع کرده بود

_اسپیو_ هم که طبق معمول، مثل بادیگارد‌های فیلمای دهه نودی، سرش تو گوشی بود و یهو داد زد

اسپیو:یا خدا! این لامبورگینیِ سه‌چرخه‌ی کوکی رو دیدین؟ قیمتش از قیمت یه خونه تو شهر ما بیشتره!

ویکتور(صدای خفه شده از اعصاب خوردی): چارمی! گفتم اون کاغذای لعنتی رو بریز تو سطل زباله، نه وسط پرونده‌های جاسوسی! اسپیو، یه دقیقه از اون گوشی شیطانی‌ات دل بکن و بیا این فضولی‌هاتو جمع کن!

چارمی با جیغ و پرواز دور سر ویکتور میچرخید

چارمی: من دیگه فضولی نمی‌کنم! من فقط داشتم نقشه‌های جدید رو تست می‌کردم ببینم چند ثانیه طول می‌کشه تا چاپ بشن! عین فنر بودم!

_ناکلز_ که گوشه‌ی اتاق داشت با یه بسته چیپس بزرگ کشتی می‌گرفت، یه تیکه چیپس رو با دقت پرت کرد سمت هدف که یه لیوان خالی بود و گل زد

بعد زد زیر خنده

ناکلز: آره آره، همه‌اش تقصیر چارمیه.. اونی که دیروز کل میز رو با اسفنج چسبونکی پوشوند هم حتماً چارمی بوده!

همه نگاه‌ها رفت سمت _شدو_ که روی کاناپه لم داده بود و داشت با یه ژست خیلی متفکرانه به سقف خیره می‌شد

شدو(با لحن سرد و همیشگی‌اش): دهنتونو ببندین.. این همه سروصدا فقط اعتبار تیم ما رو پایین میاره، من دارم روی استراتژیِ خوابیدنِ بهینه فکر می‌کنم.. شماها مثل بچه‌ مدرسه‌ای‌ها هستین

_سونیک_ که تا اون لحظه فقط داشت از دور این دعواهای سمی رو تماشا می‌کرد، بالاخره وارد بحث شد

اومد کنار شدو نشست و پاشو انداخت روی مبل

سونیک: ای بابا شدو! سخت نگیر.. اینا روحیه دارن، تو چرا همیشه عین مجسمه‌های یخی رفتار می‌کنی؟ بیا یه کم ریلکس باش

شدو ابروهاش رو بالا انداخت

شدو: من ریلکس‌تر از اون چیزی‌ام که تو فکرشو بکنی کله‌آبی.. تویی که اگه یه دقیقه وایسی یه جا لابد داره برنامه می‌ریزه که دنیا رو تصاحب کنی

سونیک:حالا که دعوا شده، بیا بریم بخوابیم.. اینا تا صبح همین‌طوری ادامه میدن، من می‌دونم یه تخت دو نفره‌ی گنده هست که کسی استفاده نمی‌کنه

شدو یه نگاه معنی‌دار به سونیک انداخت

شدو: برو بابا.. من تخت خودم رو دارم

سونیک: آره، تخت سنگی سرد کنار پنجره! بیا امشب بیا تو تخت من.. هوا سرده

بعد از یه کش و قوس طولانی که شامل بحث‌های چرت و پرت راجع به بهترین نوع پتو و این‌که کی باید زودتر بخوابه بود، بالاخره با اصرار سونیک، شدو رضایت داد

ویکتور، چارمی، اسپیو، و ناکلز که دیدن این دوتا بالاخره دارن با هم کنار میان (هرچند با یه بحث پنج ساعته سر چیدن جوراب‌ها)، گفتن: دمتون گرم، ما هم رفتیم پیش امی بخوابیم.. شبتون بخیر، فقط… خیلی سروصدا نکنین!

و با هم رفتن

سونیک و شدو بالاخره تنها شدن.. نور اتاق کم بود و فقط چراغ خواب کوچکی روشن بود

سونیک در حالیکه داشت لحاف رو کنار می‌زد گفت: ببین، از اول می‌دونستم آخرش میای پیش من

شدو با اکراه نشستن روی لبه تخت

شدو: فقط به خاطر گرمای اضافه.. چیزی به دل نگیر کله‌آبی.. این فقط یه قرارداد موقته برای زنده موندن در برابر سرماست

سونیک خندید و نزدیک‌تر شد

سونیک: قرارداد، آره جون خودت تو هم دیگه کم کم باید قبول کنی که دوست داری کنار من باشی

شدو سکوت کرد... نزدیک‌تر شدن.. سونیک دستش رو آروم گذاشت روی بازوی شدو

شدو: سونیک، اگه واقعا... اگه واقعا فکر می‌کنی...

سونیک لبخند زد.. به شدت نزدیک شد.. چشماش قفل شد روی چشمای شدو.. نفس‌های هر دو کمی سنگین شده بود... دقیقا در اون لحظه‌ای که لب‌هاشون چند میلی‌متر فاصله داشت، آماده‌ی یه بوسه‌ی کوتاه برای شروع یه شب آروم...

یهو در با صدای بلندی باز شد!

امی با چشمای خسته ولی کنجکاو، یه چشمش نصفه باز وارد اتاق شد

امی: یا ابوالفضـــل! چی کار دارین می‌کنین شما دوتا این موقع شب؟! من فکر کردم صدای دعواست!

سونیک و شدو با وحشت از هم جدا شدن.. شدت ترس باعث شد هر دو همزمان از روی تخت بپرن پایین و درست وسط اتاق، در حالی که همزمان داشتن می‌گفتن:

سونیک: امی! چطور اومدی؟

شدو: اوه لعنتی!

و دقیقا چون پریدن وسط اتاق و همدیگه رو هول دادن.. هردو با هم سر خوردن و افتادن روی زمین، و محکم خوردن به یه گلدون پلاستیکی قدیمی که ناکلز آورده بود! گلدون افتاد و یه صدای "تق" خفه‌ای داد

امی چشم‌هاش کامل باز شد، دستش رو زد به پیشونیش

امی: آخه شما دوتا مگه پسرخاله نیستین؟ چرا مثل دو تا موش که پنیر دزدیدن می‌پرین؟

سونیک سریع بلند شد و سعی کرد اوضاع رو عادی جلوه بده

سونیک: هیچی! ما... ما داشتیم تمرین حرکات نینجای شبانه می‌کردیم! آره! تعادل و هماهنگی!

شدو با خونسردی بیشتری بلند شد، ولی رنگش پریده بود

شدو؛ دقیقا.. تست ورژن بتا.. تو برو بخواب امی.. ما چیز مهمی رو داشتیم از بین می‌بردیم

امی با یه لبخند مرموز، در رو نصفه بست

امی: باشه، باشه.. فقط یادتون باشه، من اینجا خواهر بزرگترتونم! اگه بخوام دوباره بیام تو، باید برام شیرینی بیارین... شب خوش!

امی در رو به آرومی بست و رفت

سکوت برقرار شد..

سونیک و شدو به هم نگاه کردن.. هر دو زیر لب غرولند کردن و شروع کردن به جمع کردن لباس‌ها و مرتب کردن تخت، در حالی که هر دو از شدت هیجان و شرم، عرق کرده بودن

سونیک آروم به شدو گفت: خب... این یکی یه کم... خراب شد... ولی راستش، ترسیدی رو لبه‌ی تخت افتادن، خیلی باحال بود

شدو یه نگاه سرزنش‌آمیز انداخت

شدو: اگه یه بار دیگه اینجور حرکات تمرین تعادلی انجام بدی قول میدم تو رو پرت کنم از پنجره بیرون.. حالا بیا بخوابیم قبل از اینکه ناکلز با اون چیپس‌هاش دوباره بیاد سراغمون

و این‌طوری، شب تمام شد..

بدون اون بوسه، ولی با یک داستان خنده‌دار جدید برای تعریف کردن... یا بهتره بگیم..

پنهان کردن!



امیدوارم خوب شده باشه

خدا به همراهتون❤️

[ 2025/11/21 ] [ 9:30 PM ] [ 𝑻𝒓𝒐𝒍𝒍 ] [ ]
آخرین چیزی که اینجا اومده