چندپارتی _پایان آبی_۱

از زبان ..... :

هوا مثل خود جهنم سنگین شده بود

صدای غرش و فریاد از هر طرف می‌اومد اون‌قدر زیاد که گوشم زنگ می‌زد

چهار تا از اون لعنتی‌ها جلو‌م بودن... چشم‌هاشون قرمز داغ مثل وقتی فلز رو تا آخر حرارت می‌دی

یه لحظه حس کردم زمین زیر پام داره می‌لرزه... یا شاید بدن خودم بود که داشت از فشار ترک برمی‌داشت

خونم جوش می‌زد ولی نفس‌هام... کوتاه و سنگین بود

زیر لب غریدم: شماها... نمی‌فهمین دارین با کی می‌جنگین...

یکی‌شون خندید.. یه خنده‌ی خفه و زشت پر از تمسخر

با خشم به جلو پریدم وکیاس اسپِیر رو پرتاب کردم.. نور طلایی تو تاریکی مثل برق زد..

ولی بازم یکی از اونا فقط با یه چرخش چنگالش دفعش کرد!

به خودم فحش دادم.. قدرتشون داشت زیاد می‌شد، زیادی زیاد...

همون لحظه چشمم افتاد به سمت چپ بین دود و شعله‌ها...

پیکو‌پیکوی امی یه گوشه افتاده بود! شکسته… تیکه‌تیکه

امی داشت دست و پا می‌زد‌.. دوتا از اون شیاطین گرفته بودن

قلبم یهو ریخت پایین

من: امیییی!!!

پرید‌م ولی یه مشت بزرگ خورد توی شکمم که نفس از بدنم پرید بیرون

اونا نمی‌ذاشتن نزدیک بشم.. خشم چشمامو سیاه کرد اما بدنم دیگه نا نداشت

یه لحظه حس کردم دارم می‌لغزم... افتادم رو زانو، دست‌هام لرزید، زمین زیرم خونی بود..

و بعد فقط صدای چنگ زدن و فریاد شنیدم... و یه تیر داغ از پشت خورد تو شونم

نفس آخرو با خشم کشیدم

من: لعنت... لعنت بهتون...

...همه چیز تار شد...

فلش جامپ

از زبان ؟:

صدای خنده‌م پیچیده بود بین سکوت وحشتناک و جنازه‌ها

خودم هم نمی‌دونستم چرا می‌خندم... ولی حسش حس یه خوشی مریض بود

دم اون روباه کوچولو توی دستم بود، خونش هنوز گرم بود

یه لحظه چشمم افتاد به سه نفر اون جلو.. امی، ناکلزو شدو

نیشم تا ته باز شد... رفتم سمتشون.. کف زمین از خون لیز بود ولی قدم‌هام محکم و سنگین بود

امی با چشم‌های ترسیده نگام می‌کرد.. لباش می‌لرزید

ناکلز یه قدم عقب رفت، شدو جلو اومد، با حالت آماده برای حمله

من: من... فقط می‌خوام بدونم... چی شده؟

صدام خش‌دار بود، نه، صدای خودم نبود...

یهو به خودم اومدم..

دیدم رو زانو افتادم، دست‌هام می‌لرزیدن و.. و همه با ترس دارن نگام می‌کنن!

من: چ چیشده؟

نگاه کردم به دستم...

د دم تیلز؟؟

کنده شده خون چکه می‌کرد... قلبم وایستاد.. بعد سکوت

هیچی نفهمیدم.. اطراف پوشیده از خون بود و بوی سوختگی همه‌جا پخش شده بود

با ترس و تعجب به بچه‌ها نگاه کردم

من: ب... بچه‌ها...

امی یه قدم اومد جلو، اشکش ریخته بود، ولی شدو سریع گرفتش نگهش داشت

شدو: اون سونیک نیست امی...!

یه لحظه بدنم سرد شد

چ چی؟ چی گفت؟

من: چی داری میگی شدو؟ م‌... من خودمم! سونیکم!

شدو فقط چشماش برق زد مثل اینکه که یه چیزی واقعا دیده باشه

چشماش تو چشم‌های من قفل شد و گفت با صدای آروم ولی سنگین

شدو: یه چیز دیگه توی توئه... یه چیز که نباید اینجا باشه...

نفس تو گلوم گیر کرد اطراف تاریک‌تر شد.. انگار دنیا خودش داشت عقب می‌رفت...


امیدوارم خوشتون اومده باشه

خدا به همراهتون❤️

جنازه ها!: پایان آبی
[ 2025/12/3 ] [ 6:9 PM ] [ 𝑻𝒓𝒐𝒍𝒍 ] [ ]
آخرین چیزی که اینجا اومده