
از زبان دارک سونیک:
باد جهنم زوزه میکشید، شعلههای قرمز با سایههای سیاه زمین ترکیب شده بودن
هوا بوی زهر میداد.. مقابل من _سونیکEXE_ ایستاده بود.. خندانی و آلوده با نگاهی که حتی سنگ هم ازش میترسید
exe: وقتشه بالاخره تموم کنیم اُه دارک خان!
من: تموم؟ تو حتی نمیدونی تموم شدن یعنی چی
نورها به هم برخورد کردن و صدای انفجار انرژی زمین رو شکافت... من با ضربهای از قدرت تاریکم مستقیم زدم وسط سینهاش ولی اون با خنده برگشت
نبرد ادامه داشت.. مشت، لگد، تلهپورت، انفجار..
هر دو داشتیم تکهتکه میشدیم اما هیچکدوم عقب نمیرفتیم
نفسهام سنگین و بدنم لرزون و چشمهام پر از برق سفید خشم بودن
میتونستم حس کنم دارم میافتم واقعا دارم میبازم
و درست وقتی که exe با خنده سرشو بالا گرفت و گفت:
exe: برندهی واقعی همیشه تاریکی بوده!
یه نوری از بالای آسمون شکافت طلایی و خالص
انگار خورشید خودش پاره شد
صدای آشنا اومد، محکم و جدی و و پر از قدرت:
؟؟: نه تا وقتی من زندهام!
بدنم از فشار شوک یخ زد
چشمهام باز شد.. اون وسط گردباد قدرت طلایی _شدو_ بود!
ولی نه شدوی معمولی.. _سوپر شدو_ با چشمای درخشان طلایی و حلقههایی که برق میزدن
فلش بک_از زبان شدو:
باد خنک قبل از طوفان همهجا رو گرفته بود.. سونیک (تبدیلشده به دارک) رفته بود تا با اون هیولا روبهرو بشه و من پشت سرش مونده بودم و درگیر تردید و عصبانیت
امی با گریه جلو اومد و فریاد زد:
ایمی: شدو! اون سونیکه! باور کن! اون دیگه اون هیولا نیست!
من: امی نمیتونی مطمئن باشی من خودم دیدم اون چی کار کرد!
ناکلز نفسش رو گرفت یه بسته اسکن و داده گرفت از جیپیاس نبرد قبلی و گفت:
ناکلز: نگاه کن شدو، انرژی تاریکی با اون یکی فرق داره. این یکی دفاعیه نه تهاجمی
امی دنبالهی حرفش رو گرفت.. اشکاش هنوز روی گونهاش بود
امی: یعنی جنگیده تا جلوی exe رو بگیره نه برای اینکه نابود کنه.. اون هنوز سونیکه!
چند ثانیه سکوت کردم و بعد آهی کشیدم
آه سنگینی که حس کردم پایهی زمین لرزید
من: لعنتی... شاید حق با شما باشه
سرم رو بالا گرفتم و حلقههام شروع به درخشش کرد
من: اگه واقعا هنوز اون سونیکه، تنهاش نمیذارم
انرژی طلایی از بدنم فوران کرد و گوشهی دهنم بالا رفت
من: وقتشه برم نجاتش
در حالی که به طرف میدان میرفتم آخرین صدای امی رو شنیدم
امی: شدو... لطفامراقبش باش!
پایان فلش بک_زمان حال_از زبان دارک سونیک:
نور طلایی شکافت... سوپر شدو از آسمون فرود اومد و کف زمین ترک خورد
من که نیمه زانو زده بودم با تعجب نگاهش کردم
من: تو... شدو؟!
شدو (با لبخند تیکهدار): چته؟ نکنه کم آوردی آبیخان؟ البته الان دیگه آبی نیستی... نفتیخان!
یه لحظه از لج خندیدم و با انرژی جواب دادم:
من: الان وقت مزهپرونی نیست
از جا بلند شدم هالهی تاریک اطرافم برافروخته شد و جرقهی سفید وسطش روشن شد
از زبان راوی:
شدو هم با قدرت طلایی دور خودش یه حلقه ساخت
دو رنگ_طلایی و سیاه_کنار هم ایستادن
همآوردی مقدس بر ضد تاریکی مطلق
زمین لرزید و آسمون شکافت
هر ضربهشون معادل انفجار یه کوه بود
بعد از نیم ساعت، صدای فریاد exe در هوا پیچید
exe(فریاد): نهههه! این جهان مال منه!
شدو به اوج قدرت رسید و فریاد زد:
سوپر شدو: برو به جهنم!
انرژی طلایی پرتاب شد و تاریکی محو شد و فریاد آخر exe پژمرد
زمین آرام گرفت...
سکوت...
فقط باد و دو قهرمان زخمی که روی خاک افتادن
از زبان امی:
من و ناکلز از دور برگشتیم
صحنه فقط دو جسم بیجون رو نشون میداد.. دارک سونیک و سوپر شدو.. افتاده کنار هم
نفسهام بند اومد
با ترس رفتم جلو.. بدن سونیک هنوز گرم بود اما بیحرکت
من(لرزان): سونیک؟... هنوز اونجایی؟
با ترس دست لرزانم رو بالا آوردم و گذاشتم روی گونهاش
پوستش سرد ولی زنده بود.. یه لحظه لبخند زد و بعد چشماشو بست
اشک ریختم و گفتم:
من: لطفاً زود خوب شو...
شدو نفسش رو گرفت و با صدای آروم گفت:
شدو: چیزی نیست امی... به زودی به هوش میاد
ناکلز با نگرانی زمزمه کرد: ناکلز: چش شده؟!
شدو با خستگی جواب داد:
شدو: سخت جنگیده... ولی هنوز خودش رو داره
خم شدم و پیشونیش رو بوس کردم و اشکم روی بینی سونیک چکید
نور محو شد...
فلش جامپ به چند ماه بعد_از زبان سونیک:
چشمهام رو باز کردم... دنیا روشن بود.. سقف سفید و پتوی نرم و گرم
نفس کشیدم و صدام گرفت
آروم بلند شدم.. بدنم باندپیچیشده بود و یه کوه درد توی عضلاتم بود
من(آهسته): من چم شده؟ چرا اینجام؟
به خودم نگاه کردم.. یادم نمیاومد تا اینکه...
یه جرقه زد تو ذهنم.. جنگ، شدو، نور، تاریکی، انفجار!
با عجله از تخت پایین پریدم و با ناله از درد نفس کشیدم
رفتم سمت در و بازش کردم و از پلهها پایین رفتم
صدای جر و بحث امی و ناکلز از آشپزخونه میاومد
داشتن سر اینکه _کِی قابلمه رو سوزونده_دعوا میکردن! 😅
من خندیدم... همون لحظه هر دو برگشتن
سکوت..
فقط چشمهای گرد اونا و من که لبخند زدم
در خونه باز شد و صدای شدو اومد
شدو: من برگشتم...
نگاهش افتاد روی من و یه لحظه قفل شد
منم با تعجب گفتم: شدو؟ چرا پالتو پوشیدی؟ فصل که هنوز بهاره!
امی جیغ زد و دوید سمتم و با تمام قدرتش پرید بغل من! طوری که چند سانتیمتر از زمین جدا شدم!
امی(با گریه و خنده): دلم برات تنگ شده بود احمق آبی!
من هم خندیدم و بغلش کردم.. اشکاش روی شونهم ریخت
ناکلز هم اومد و با خنده زد پشت من و شدو فقط لبخند زد
شدو: بازم زنده شدی قهرمان
و همهمون اونجا وسط گرمای خونهی امی بعد از یه جهنم واقعی... خندیدیم برای اولین بار.. خالص و پاک..
ادامه دارد..
امیدوارم لذت برده باشید
خدا به همراهتون❤️