
بی ارزش
قسمت اول:گنگ و مبهم
&&@@&&@@&&@@&&
آیا تا به حال به موضوعی برخورد کرده اید که حسابی ذهنتان را مشغول کند؟آدمها با شما متفاوت باشن؟یا.... حتا از شما بترسند؟در حالی که شما....فقط قصد کمک دارید؟
سونیک،از جایش برخاست.به سمت در حرکت کرد و در را باز کرد.قبل از آنکه بیرون برود ،'دکتر اگمن' پشت سر او با صدای کمی بلند گفت:
"حواست به چیزایی که گفتم باشه....و مراقب خودت هم باش....."
سونیک،لبخندی آرامش بخش زد،اما آن لبخند آرامش بخش پشت ماسکی فلزی[یا بهتر است بگوییم پوسته ی فلزی]پنهان شده بود.از در رد شد.راهرویی فلزی و وهم آلود رو به رویش بود.به دیواره ها توجهی نکرد و به راهش ادامه داد.بعد از مسافت طولانی و حوصله سر بری به در خروجی رسید.در را هول داد،اما تکان نخورد.چشمش به صفحه کلیدی که کنار در بود افتاد.اما او نمی دانست رمز آن چیست. ناگهان در خود به خود باز شد.او نمی دانست که علت آن چه بود،اما به آن موضوع اعتنایی نکرد.نور خورشید چشمانش را اذیت میکرد،برای همین هم دستش را جلوی چشمانش گرفت.کمی بعد،دستش را پایین آورد و با آن صحنه شگفت زده شد.آن بیرون،خیلی زیبا تر از آنجا بود.آرام آرام قدم گذاشت.اطراف از درخت های تنومند و بسیاری پر شده بود. قدم هایش را تند تر کرد و صدای فلز پاهایش صدا خورد.پرنده هایی که 'فیلیکی' نام داشتند، با شنیدن صدای 'قیلیچ قیلیچ ' پا به فرار گذاشتند،طوری که انگار هیولایی مرگ بار دیده باشند.سونیک،جوجه تیغی رباتی با تعجب به پرواز پرنده ها خیره شده بود:
"چرا فرار کردن؟"
سرش را پایین داد و شانه هایش را بالا برد:
"بیخیالش"
و سپس همانگونه قدم هایش را برداشت.هر قدمی که بر میداشت، موجودات کوچک جنگل پا به فرار می گذاشتند. با سر در گمی به فرار آنها مینگریست که صدایی شنید:
"لعنتی!"
سونیک، اطرافش را نگاه کرد.صدا،از پشت بوته ی بزرگی که حاوی تمشک های سرخ و بنفش داشت،می آمد. سونیک، با شنوایی فوقالعاده ای که نمی دانست از کجا آمده است، صدا را رد یابی کرد و به منبع صدا رسید.یک اکیدنا،سه خارپشت،یک روباه و گربه بودند.آنها با دیدن او اخمشان پر رنگ تر شد.جوجه تیغی سیاه، با خشم تمام فریاد زد:
"اوناهاش!سر دسته ی رباتا!"
و جوجه تیغی صورتی چکش را محکم تر بغل کرد و گارد گرفت:
"اول اینا رو نابود کنیم بعد اون آبی رو!"
و به سمت ربات ها حمله ور شدند.اما نابودی رباتها چندان راحت نبود،چرا که 'دکتر اگمن'آنها را با انرژی عجیبی نیرومند و بزرگتر کرده بود.سونیک هم به آنها پیوست و تمام رباتهایی که 'بدنیک' نام داشتند را نابود کرد.با نابودی هر یک از بدنیک ها،موجودی کوچک آزاد میشد.بعد از نابودی آنها،سونیک لبخندی از سر رضایت زد،اما اخم 'گروه مقاومت' عمیق تر شد. سونیک،با دیدن اخم آنها تعجب کرد:
"چی شده؟چرا اخم کردین؟"
ولی جوابی نشنید. بعضی ها غرشی کردند و بعضی ها هم گاردشان را محکم تر کردند.به سمت سونیک حمله ور شدند و سونیک هم با بهت زدگی،در حالی که میدوید پرسید:
"چیشده؟چرا اینجوری شدین؟مگه......"
اما حرفش با لگدی که از خارپشت سیاه که 'شدو' نام داشت نصفه ماند. از جایش بلند شد و پهلویش را گرفت:
"لعنتی!"
و با تمام سرعت از آنجا دور شد.شدو،با دیدن رد آبیه او سر جایش میخکوب شد.(نگفته بودم حالت سونادو داره نه؟😁)دستانش که میلرزید را مشت کرد. مردمک هایش میلرزید و به کفش هایش خیره شده بود.
به شهر رسیده بود.با هر قدم پر سر و صدایی که بر میداشت،مردم با ترس پا به فرار میگذاشتند.سونیک،با تعجب به مردم و مغازه ها نگاه میکرد که ناگهان به چیز کوچکر خورد و هردو بر روی زمین افتادند. سونیک،سرش را کمی مالش داد،البته که فایده ای هم نداشت.(😐خو حاجی می مالیش که چی بشه؟😐شفا پیدا کنه؟😐)به آن چیزی[یا کسی]که برخورد کرده بود نگاه کرد.دختر بچه ای بود که بر روی زمین افتاده بود و عروسکش هم پیش خودش{سونیک}افتاده بود.بلند شد و عروسک هم برداشت.دخترک را بلند کرد و عروسک را هم درون دستانش گذاشت:
"حالت خوبه؟"
اما صدایی از آن نیامد. دخترک،بسیار وحشت کرده بود و بعد از چند ثانیه سکوت،به گریه افتاد و از سونیک دور شد[یا به عبارتی فرار کرد].همانطور که دور میشد فریاد میزد:
"هیولا!کمک هیولا!"
و سرعتش را بیشتر کرد. همه به سونیک خیره شده بودند. سونیک،سرش را کمی کج کرد و با ترس و تعجب به فرار کردن دختر بچه خیره شد. سوالات زیادی ذهنش را پر کرده بود.{هیولا؟او هیولا بود؟چرا اون دختر فرار کرد؟چرا همه از من می ترسند؟}و هزاران سوال دیگر.اما اجازه نداد در سوالات [ضاهرا] بی پاسخ قرق شود و به راهش ادامه داد.او به مرکز شهر رسیده بود.مجسمه ی بزرگی از یک خارپشت [که شباهت زیادی به او داشت]آنجا بود.به سمت آن مجسمه رفت و نوشته ی زیر آن را خواند:
'سونیک دِ هچاگ'
باورش نمیشد،اسم خودش بود.ضاهر خودش بود،البته با کمی تغییر. او کاملا گیج بود. همه چی برایش گنگ و مبهم بود.بار دیگر آن را خواند:
'سونیک دِ هچاگ'
تمام
میدونم کم بود ولی پارت بعدی رو زودتر میزارم قول میدم.
ولی به نظرتون داستان اصلی چیه؟کسی میتونه حدس بزنه؟
منتظر کامنتای گوگولیتون هستم^^💙